رجعت اجباری...
احساس کرد قلبش نمی طپد...
خندید و گفت : «اکنون که وقت رفتن نیست!»
وقتی او را می بردند
شنیدم می گفت : «افسوس که ماندن اختیاری نیست»
..................
پ ن : فرار از مرگ عین نزدیک شدن به آن است. امام علی (ع)
احساس کرد قلبش نمی طپد...
خندید و گفت : «اکنون که وقت رفتن نیست!»
وقتی او را می بردند
شنیدم می گفت : «افسوس که ماندن اختیاری نیست»
..................
پ ن : فرار از مرگ عین نزدیک شدن به آن است. امام علی (ع)
آسمان، چله نشین است هنوز
سینه ی داغ زمین ، غرقه به خون است ، هنوز
گرچه ایام گذر کرد، بر آن عاشورا
ناله ی طفل رضی، در دل ِ گوش است، هنوز
مشک خشکیده و خونین ِ ماهِ هاشمی
بر لب آب ِ فرات ، افتاده است ، هنوز
سالها ، آب ِ دیده، زده ایم بر دل ِ خویش
چه سود ، غم این حادثه داغ است، هنوز
خُرده ای بر خِرد هستی مگیرید
کودکی نا پخته و خام است، هنوز
.............
پ ن : این قسمتی است از دل نوشت های ناشیانه ی هستی در پسین گاهِ اربعین ، حسینی......
بایست...
لحظه ای درنگ، کافیست
تا عمیق ِ آن نگاه ِ نافذت
درِ وجود ِ سرد ِ من، اثر کند.
بزرگ شده ای
من
مانده در خاطرات ِ خیس ِ کودکی
تو
کودک نمی شوی
لااقل دعا بکن؛
کودک ِ کوچک ِ کودکی ات، زود تر بزرگ شود...
باد
بادبادکش را برد...
دستش دراز شد تا بگیردش
اما باد
دستش را هم، با خود برد .
نوجوانی اش را،
با یک تکه کیک شکلاتی، سر کشید
عجب طعم فوق العاده ای داشت ؛
شیطنت های ِ شیرین ِ شانزده سالگی اش !
متن هایم را که می خوانی
کلمات محو می شوند...
آخر ، کدام واجی است
که تب ِ چشمان ِ تو را ، تاب بیاورد ؟!
تا از سرزمین های ناشناخته ، خبر بیاورد...
ومن
با تمام ایرانی بودنم موفقیت ایرانیان ِ دانا و فرهومند را ، به شادی نشسته ام .
زیبا تر از همه، نقش پرچم سه رنگمان بود بر سینه ی امید؛ سبز ، سفید ، قرمز...
هرچندمی دانم ، ایرانی شایسته ی هزاران برتر از این است .
یک حنجره صدا
یک پنجره خدا
بامن بیا
تا با صدای خود
خدای خویش را
به این پنجره ، بخوانیم .
همیشه
نگاهم را از نگاهت می دزدم ؛
زیرا می دانم ، اولین تقاطع
اسارت را برایم به ارمغان می آورد.
صبح که می شود ،
دست هایم با تمام توان لحاف را می گیرند
تا آب
خواب را ، از من و دستانم نگیرد...تو استوار تر از آنی
که قلم متزلزل ِ من
بزرگی ات را به وصف نشیند.
پدر پیر بزرگم....
هستی توان تاب آوردن در توصیف تو را ندارد !
این را به کوچکی ِ این کودک نوپا ، بپذیر
تورا بسیاری نوشته اند...
اما، من با همان زبان ِ الکن ِ خویش
آمدنت را می سرایم....
دیروز آمد
و من
در نبودنی نابهنگام ، آمدنت را ننوشتم .
اما همچون همیشه
اشکهای شوق ِ بهنگامم را
بر پهنای صورتم
به خط ِ تو ، نوشتم .
دلگیر مباش !
توضیح می دهم...
اگر برایت ننوشته ام
بدان بارها نوشته هایم رابرایت خوانده ام !
می دانم اکنون
سخت دلتنگ ِ دست ِ نوازشگری هستی و نیازمند یک همزبان
باور کن می دانم !
غزه ی عزیزم
از تو می خواهم که به بلندی ِ خودت
کوتاهی ِ هستی را ببخشی !
من تا همیشه وام دار تو هستم
و برایت خواهم نوشت
تا همیشه...
روزها را
به بهانه ی شبها می گذرانم .
و شبها را
در اندیشه ی این که چقدر ساده
روزهای شیرین زندگیم را از دست داده ام !...
سه شنبه دلم بازیش گرفته بود
و عقل
مثل همیشه مخالف
به دنبال دل ، به پارک رفتم
و اکنون 36 ساعت است ،
که عقل با من قهر کرده است !.....
سرش را
در فنجانی پر از یخ ، فرو برد
تا افکارمنبسطش را،
متمرکز کند.
اما
انقباض ناگهانی ، افکارش را متلاشی کرد !
آهسته
در گوش قناری زمزمه کردم :
« خودت را به مردن بزن
آسمان منتظر توست .
و تنت ،
تشنه ی پرواز ».
لبخند تلخی زد وگفت :
« این ، فقط یک قصه است ، همین!»
پرده کنار رفت و سپیدی برف ،
دوباره
چشمان خواب آلودم را بست.
دستی پنجره را باز کرد
و پایی برف را احساس....
خدای ِ من !
این خود ِ من بود که داشت ،
در حیاط کوچک خانه ، برف بازی می کرد!