با تمام شرمندگي ام...
و ندانسته هایش را،خودت ببخش
کمکش کن که مهمان خوبی باشد
منای من
هرچند دور شویم اما پلی میان ما
تا انتهای رفتن جاریست
امروز اما شاید باید...
و تیتر وبلاگ:
حاج بخشی در گذشت...
این نام خیلی آشنا ودر عین حال غریب بود اما تصویرش همه چیز را روشن کرد
پیرمرد مهربانی که همیشه او را شهید می پنداشتم!!!و باور نمی کنم در تمام این روزها او کنار من و زیر همین سقف به انتظار دیدار یار نفس کشیده است...
باورنمی کنم بستری بودنش را و رفتنش در سیزدهمین صبح از زمستان 90...
برایم شهیدی است که دوباره عروج کرد
به امید آنکه با معشوقش محشور شود
.......
حاج بخشی حافظه من وسط نشسته است...
نگاهش به دور دست هاست...همان پیرمرد مهربان و با صلابت سمت راست
که سالها همین حوالی بوده است

چقدر دلم می خواهد قدم زدن ولیعصر را
حیف که نه منا هست و نه زمانش...
کنار اولین ستون مقابل دانشکده تمامی قوانین احتمال به واقعیت می پیوندند...D:
بعد از مدتي ننوشتن و قبل از مدتي،باز هم ننوشتن
دوباره دي ماه و شب هاي بيداري و درس و نسكافه!...
تا 21 ام و پايان موج اول سونامي نوشته هايم ميهمان كاغذهاي چك نويسم هستند و گاهي روي كتاب و توي گوشي....
هرجا كه حرف بتواند بنشيند...
التماس دعا
راستي زمستان هم آمد...


میشود زیبایی پاییز را با هم