...
عجیب است پاییز های پایتخت!!
این سه سال هر پاییز را در یک روز گذراندم!!!
دوشنبه ----» یک شنبه -----» شنبه

...
عجیب است پاییز های پایتخت!!
این سه سال هر پاییز را در یک روز گذراندم!!!
دوشنبه ----» یک شنبه -----» شنبه

دلم تنگ برای شما سرودن است
دلم را نگاهی...
که اگر نباشد نگاهتان همچون همیشه چگونه تاب بیاورم با این نا توانی ام
هوای همه را همیشه داشته اید، ممنونم
همه ی آنانکه دلتنگ دیدار شمایند و شما خرسند از دیدارشان، دعوت کنید
بعد از آن،نوبت به ما نیز می رسد! مگر نه اینکه شما انتهای بزرگواری هستید
در خانه ی شما برای همچون منی نیز باز است، پس امیدوار به دیدار آستان شمایم
شما را به بانوی مهربانی درخواست لطف داشتن کار سختی است اما...چه کنم که محتاجیم به نیم نگاهی
با تمام نشناختن شما، دوستتون دارمD:
کسی معنای چشمان ترا چون من نمیداند
...
انگار روزهای حضور غیر منتظره ات فرا رسیده است
هزار بار می نویسم و پاک می کنم
آخر کدام واژه را بیاورم
بگذار سکوت کنم...
من همیشه شنبه ها را دوست دارم
فقط به حال صرف مي كنم
مضارع دلم فقط به التزام خوش است...
بايد نباشي
تا من بدانم
سخت است اگرنباشي...
واژه هايم به صف نمي شوند بس كه دلم پريشان است...
شعر ها را به يادگار در ذهن نگاه مي دارم
شنبه ها حتي اين گونه هم زيبايند
از اعتراف من، از ایمان به بودنت...
تا بودی نمی دیدمت
و حال که تصویر تماما تویی، دیگر نمی بینمت...
عجب ماجرایی ست، بسی تکراری
یادش بخیر آن وقت ها که هر وقت گم می شدی
531 تو را پیدا می کرد!...
این روزها همه جا هستی و هیچ جا نمی بینمت
پاییز را می گذرانم در سومین آبان تنهایی ام
گاهی زیبا تر
حتی اگر با تاخیر-4 مین!!- نتوانی کلاس را شرکت کنی!
حتی اگر پشت در اتاق استاد، منتظر باشی
شنبه ها فی نفسه زیبا هستند
نه، این روزها با تمام فشردگی و سختی زیبا هستند...
تنکس گاد
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توستگر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توستگو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستاین همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توستنقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توستسایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
.....
چقد دلم تنگ شده واسه، واسه بعد از ظهر های با طعم چای و شعرمون...
یعنی این میان ترم ها می گذرد؟
به قول گذشته ها: کجایی رندم من؟!!!D;

تو و 409...
لحظه هاي پر ز شور و اضطراب جنگ تو
من پر از نگاه و سر به زير
نشسته در گوشه نگاه تو
مرا ببخش
كه جمله هاي تو به لكنت افتاد
اگرچه با تمام سعي من
فقط چند نگاه به دام افتاد!
عالي بود!
آفرين
شايد امروز اكريليك اسيد نامبر وان اسيد هاي زندگيم شد!
و نسل سوم پليمر ها،مهمترين آن
تو بردي
با تمام دندريمر هايي كه كه يك سال با تو رشد كرده بودند
افشار و كريمي رقباي كوچكي نبودند!!!
عالي بود
هرچند هرگز نگفتم!
مرا ببخش كه حتي لحظه اي توان ماندنم نبود!
تو تاييد شدي
تبريك مرا بپذير...
اگر قول نداده بودم هرگز اينجا برايت نمي نوشتم، جايي كه خواندنش جز براي تو سرشار سوال خواهد بود
اما من مي نويسم
و با تمام شوق ادامه خواهم داد!
r r b
D:
این طرف ها خبری از آرامش نیست
می زند دلم با هر ورود و آمدن
افسوس که صاحب هیچ گامی، تو نیست!
دلم می گیره از دستت...
حیف که می دونم این روزا سرت حسابی شلوغه!
همچنان چشم انتظار روز نبرد تو!
دلم می خواهد قهر باشم، اما دلیلی نیست!!!
در شعاع حضور تو
گاهی من هستم، تو هستی
اما یکی خبر ندارد ز دیگری
به دنبال قافیه نیستم
چرا که این روزها شاعر نیستم...
تنها می نویسم
و بودنت یعنی می توان به احتمال اعتماد کرد!
خوشحالم
چشم انتظار اعلامیه ی برد 409 هستم.
از این جای ماجرا احتمال حکم خواهد کرد!
و ماجرای ناخودآگاهمان....
همه چی آرومه،
به قول خودم: تنکس مای لاولی گاد
تاب از غزل های من ربوده است
این سکوت تو
گذشتن از تو را محال کرده است...
من پر غرور می شوم
تو پر ز شور
باورم نمی شد روزی
531 پارک عمران را به تعطیلی بکشاند...
( و این آمار، فقط دارای مفهوم برای من و منای من است!)
دست تو کوتاه و دیوار دل بلند
به فکر چاره باش!
آخر سکوت ما -هرچند لحظه ای-
شکست!
تو نیازمند تر می شوی
من پر ز ناز
ماجرای جالبی است
لحظه های پر ز رمز و راز
این روزها به این جملات فکر می کنم:
با زدودن علفهای هرز اطرافم،گلهای صورتی را دیدم که مدت ها در سایه ی بی توجهی من رشد کرده بودند ولی عاقبت به نگاهم رسیدند...
من آرومم، تو طوفانی...