بهار می گذرد از کنار ما

و ما همچنان در ابتدای راه...


برای از تو نوشتن پر از بهانه ام

همچون همیشه لبریز از عاشقانه ام

اما فقط سکوت به رسم نانوشته مان

هرچند دشوار ولی خودم خواسته ام!


نه شعر نه! شاعرم مخوان

تنها دلی که در فراق گاهی نوشته است..


گاهی نمی توانم و فریاد می زنم

گاهی برون ز قالبم من داد می زنم

دیوانه وار و بی توجه به نگاه عابران

با این دلم به در و دیوار می زنم...



مهم نیست پنج یا صد و پنج روز!..

انگار باید گذشت تا رسید...

وقتی قرار به تقاطعی باشد تمام مسیرها به هم ختم می شود...


بهار از راه رسیده است

با تمام خیابان های سرسبزش خالی از قدم هایم...


اگر این سه نقطه ها نبود شاید چیزی نمی نوشتم!

ادامه ندارد، سکوت می کنم

بهار می شود

و من دوباره تمام خاطرات را مرور می شوم...


نبودن یا بودن این روزها اصلا مسئله نیست

مسئله رامدت هاست گم کرده ام...


کاش بهار را می توانستم بسرایم

اما شاید فقط سکوت و قدم زدنی که در اولین روز بودنم، خودم را قول داده ام...


ادامه نوشته