می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
بگذار پاییز را بر بالینت بگذرانم
زمستان، خود سپید پوشت خواهد کرد!
....
دلم برای معصومیتت تنگ شده است
بگذار آخرین نگاهم تصویر چشمان معصومت باشد!
گم شده ای
لحظه ای قبل از وداع، خود را بیاب
بعد از تا انتهای زندگی تنها برو!
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرایمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشنک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
در واپسین شنبه ی آخر
بدرود خوب من.
شنبه و دوشنبه یا سه شنبه اش
با دل و مسیر مشترک خواهد بود
...

منا
سه شنبه و شروع لحظه هاي خوبمان....
طبقه 8 ام ميعادگاه نبودن 73 روزه ات!
نگاه تو ..
ماجراي ما، بدون ابتدا و انتها...

که این شگفتترین نوع خویشتنداریست
سهیل محمودی
.....
اين روزهايم در تنهايي عجيبي مي گذرد، حتي منا هم نيست...
حال اين روزهايم را خودم هم نمي دانم
الهي اميدم به توست
باید برای روزهای بی تو فکری کرد...

غروب هایم طعم پاییز می دهد این روزها
به پیشواز می روم فصل شیدایی را...
و سکوت من
پای من نشستنت، مرا به اوج می برد
.
.
من تار تو پود
..................
می بافم رج به رج
از کرمان تا کرج...
شیطنت این روزهایم را به پای دلتنگی بگذار، بهترین منای من
عجیب است، خیلی عجیب است! نمی دانم راز نهفته در مرداد هایم را که ناخواسته مرا به سکوت سوق می دهد!
از ابتدای آمدنم به اینجا تنها همان بیانیه 4 مرداد90 در تقویم ثبت شده است و در پیشینه ی این سرزمین مرداد های 88 و 89 نا پیدایند...
به هر روی دوباره آمدم!
سلام D:
خوبم خدا رو شکر، بهتر از همیشه ام
اما نوشتنم را نمی خواهم این روزها و یا بهتر بگویم این سرانگشتانم هستند که به بازی نمی نشینند لحظه های کاغذی شان را
شاید مثل گپ های گذشته ی تقویم زندگی ام، این مرداد نیز به سکوت ثبت شده باشد...
حرفی نیست حتی نمی گویم جز دوری تو!
که تو مرد در من، همین روزها...
گوشی را برداشتم که شکم بین 30 و 31 از بین برود، ناباورانه شروع شهریور را دیدم!
پس با احتساب امروز 12 روز دیگر مسافرم...
ساعت 4 در غروب یک شنبه ای از حوالی پایان تابستان!
و یک پاییز دیگر، چقدر پر ماجرایند دو پاییز گذشته ام، نمی دانم این بار این برگ های سبز به زردی ننشسته چه برایم در آوند دارند!!!
هه، به همین زودی "این مرداد" اول متن شد " آن مرداد"
میشود زیبایی پاییز را با هم