دارم میرم..

به شهر ستاره هایم 

و خسته نمی شوم از تکراری بدرود ها در  نبود درود ها...

من به زمان و گذرش عادت کرده ام

مدت هاست...


روزهایی چقدر هراس داشتم از دلتنگی و این روزها 

چقدر عادت...

ادامه نوشته

به اندازه ی تمام سالهای نیامده نه اما بسیار بیشتر از روز های رفته مان،نوشتمت

 و این روزها را به خواندن گذشته ها می گذرانم

دویاره خواهم آمد با شعرهایم...


شاید پاییز این بی حوصلگی بهاری را بستاند از سر انگشتانم

بیچاره تابستان که همیشه محکوم به نادیدن است، دوستش ندارم که مصداق دوری ماست....

دلم چقدر هوای خلوت اعتکاف دارد...