فاصله ، فاصله ام را کمتر کرد... دارد دلم برای بی خیالیم تنگ می شود! غروب های پاییزی ام تفسیر ندارد...

بی تاب و بی قرار به در می زند دلم...


من پنج را چند بار مرور کرده ام

تو در کجای این زمان گم شدی؟


آخر غرور من ترک بر خواهد داشت

و دلم از نگاهت قصاص خواهد خواست!!


بداهه هاي پاييزي

حس زيبايي است

پاييز را با طعم بهار سر كشيدن

در عصرگاهان نگاهت


مي وزي ز مشرق نگاه من

شعله مي كشد درون دل

آتش نگاه بي گناه من

.....


مي زند دلم

با تمام چشم بسته ام

به انتظار ديدنت

راه را دويده ام...


تصوير چشمانت بر چارسوي دل

نقاشي ديواري اين فصل خانه است...


من هستي ام

مغرور و بي خيال

مردن براي من

يك شرط بي سوال!!!


مرا ببخش

كه انتقام گذشته را

با بي عدالتي

از بي قراري دل تو گرفته ام...


نقطه ندارد اين نوشته هاي بي جواب

پايان آن ديدار توست!


من،‌ آينه،‌چشمان تو

تنها خدابه سادگي دل تو واقف است...


مرا از خدا بخواه!

ديگر به دست من نيست دلم....

حال و هوای این روزهایم

هم خوب هم باز هم شکر خدا خوب است...


چشمان بی تابت، چشم انتظارند اما

چشمان من خسته از این تکراری تردید

آرام و خوشحالند...


از درد هاي كوچك است كه انسان مي نالد
وقتي ضربه سهمگين باشد،‌لال مي شوي...
ماجراي تو و طوطي! همچون حكم تدفينت بود
سه ماه به دنبال صدورش در كوچه هاي دل دويدم
بالاخره صادر شد،‌چهارشنبه 20 مهرماه هزار و سيصد و نود

.....
يهو ياد ماجراي اين دوتا پرنده ي اكرايني افتادم

آتش به جانم می زنی

با هر نگاه و خنده ات

من خامشم، تو محو دل

بگذر ز من ای سنگ دل


من خسته ام از بازی چشمان هوس باز

از گفتن ماجرای دل بدون آواز

شرمنده ی روی تو و چشمان و نگاهت

هستی نتواند دگر این قصه کند آغاز...


دیریست که سودای زمین دارد نگاهم
وقتی که نگاه تو مانده به راهم

چشمان تو تفسیر دل پر التهابت
آرام گذر می کنم از زیر نگاهت

......

از آن نوشته هایی که در پوشه ی ثبت شده های بدون نمایش فرار می گیرند!

گفتم یکی شون رو سورپلیز کنم!!!


و پاییز هرجا...


  نجمه زارع:

غم که می‌آید در و دیوار شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی چه‌طور اینگونه شاعر شد دلت

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود


خورشید پشت پنجره پلک‌های من

من خسته‌ام طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن چه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی، همه شهر دل خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده‌ای ... کوه‌ها هنوز

تکرار می‌کنند تو را در صدای من 

آهسته‌تر! که عشق تو جرم است، هیچ کس

در شهر نیست با خبر از ماجرای من...

 شاید که ای غریبه! تو همزاد با منی

من ... تو ... چه قدر مثل تو هستم، خدای من!


شاعرش غریبه بود اما شعرهایش عجیب آشنا...

دوباره تنگ غروب، خدایا دلم تنگ است

برای حال خوش ربنا دلم تنگ است...


دلم پر میزند در حوالی قطعه 44

و دقیق تر شاید، ردیف 13، شماره 9

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است...


روزهای ملتهب و پرخروش

و فریادد ها یبه سکوت نشسته ی گلویم

ای کاش قالب می شکستم و از برزخ رها می شدم...

من نیز با سیل خروشان، خشم خود فرو می نشاندم



برای تو که رفتی و از میان همه ی اخبار،رفتن تو غریبانه ترین است!


الهی لطف لطیفت را شکر...


به خاطر تمام داده هایت

و آنچه را که ندادی و من غر زدم و تو با مهربانی ات به من فهماندی راز ندانش را...


این روزها لحظه های دیدنت به دقایق چشم می دوزند!...

چند دقیقه ای با چای گذراندن، مجال با سایه بودن را فراهم نمی آورد...

تو نیستی و من برای خودم و خودت، مي خوانم

سهم امروز كه به گوشت نرسيد:

«ديوار»

پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
 دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
 که منش
دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
 و چه خوشبختی پاک
 در نگاه من و او می خندید
 وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از
یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
 اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
 اینک این کوه بلند
 
 

در خاطرم گم می شوی

من بی تفاوت می روم

حتی اگر مجنون شوی

من سوی لیلی می دوم...



طعم نوشتنم تلخ می شود گاهی

مثل این روزهایی پاییزی...


حال و احوال خودم به شدت خوب است - خدا رو شکر - اما شعر هایم تب دارند و از طبیب بیم...



یاد روزهای کیف و کفش نو

 پنجمین روز هم به غروب رسید و من هنوز،

در جستجوی "بوی ماه مهر" در لابه لای دود و گرد و غبار.

..


نمی دونم چرا همیشه حس می کنم، اول مهر های ما خیلی خیلی زیبا تر بود...








باران، سهم دلم از خاطرات تو...

نم نم باران به روی قلب من

می برد یاد تو را از فکر من

می روی از خاطرم آهسته تو

می شوی تمثالی از احساس من


در دوراهی تردید

ماندنم روا نبود

قرعه نه ولی به خاطر دلم

رفتن تو، راه چاره بود ...


چتری برای من

باران برای تو

من می روم ولی

تنها نمان، برو