من، سرم خمار نغمه ها ی مست تو
من، منم و تو تمام حرفهای من
من، نگاه، دل، تمام هستی ام برای تو
2)چه لحظه ای است
لحظه ی دویدنم در میان سبزه زار یک نگاه تو
لحظه ای که من میان برزخم
شوق دیدنت، مشور میدهد مرا ولی
شرم هر نگاه ناشیانه ام، باز می کشد مرا...
3) در میان خستگی ِ ناشی از نبودنت
سر به زیر و ساده و می روم که ناگهان
یک کمند آن نگاه نافذت
می کشاندم به سوی تو
دست و پا نمی زنم
راضی ام به صید تو
میروی و من اسیر
در پی نگاه تو...
4)باد بهار، بر گونه های من
غلتان چو شبنم چشمان مست تو
افسوس، در من غروری کهنه است
عاجزم از گفتن احساس ساده ام به تو
( درمانده ام از گفتنت، بشنو ز من جواب، تو)
باز هم کلاس ترمو و نوشتنم برای تو...
شاید هرگز نمی خواهم تصحیح کنم نوشته هایم را، پس هرچند می دانم که نقص بسیار دارند اما من دوستشان دارم...
میشود زیبایی پاییز را با هم