میان همه ی کتاب هایم...
گم شدنی نسیتی که ننویسمت..!
ماجرا پیچیده است
دست من که نیست
آمدن و رفتنت میان مسئله هایم!
میان همه ی کتاب هایم...
گم شدنی نسیتی که ننویسمت..!
ماجرا پیچیده است
دست من که نیست
آمدن و رفتنت میان مسئله هایم!
من بیدارم و درس و خاطره ها!
چقدر سخت می شود گاهی
نادیده ها را نشان دادن
و به خاطرشان جنگیدن....
دلم برای غزل های پاییزی تنگ شده است
بهار را به امید پاییز می گذرانم!!
فقط به طلوع آرزوهامان می اندیشم
طولانی ترین فاصله ها هم
روزی طی خواهد شد..
شاعر تر می شوم وقتی
به شعر های تو فکر می کنم
حتی رنگ ها می فهمند دیدارها را....
بهانه لازم نیست
اینجا که باشم،واژه ها هجوم می آورند
.....
بادها هنوز هم
از بهار ِ بی تو
بی تو از بهار دل فروز هم....
***************
همان اضطراب قدیمی
همان گفتگوی درونی
همان خواهش بی سرانجام
همان ندبه بی اجابت
همان عشق
همان درد....
*************
مثل گلدان که دلتنگ نور است
مثل صحرا که دلتنگ باران
آاااااااااااااااای دلتنگی من
و همجون همیشه «سید علی میرافضلی»
من از نگاهت گیج
و از حضورت محو
دیوانه می شوم....
عشق
خوابی است که بیداری ما می بیند...
ای عشق، ای عشق
تاریخ رویاهای ما را می نویسی...
گوشه ای به یاد گذشته ها...
زود خوب می شوم!
ظاهری است ولی
چاره ای نمانده است جز به رسم زندگی، سکوت!
دل به روزهای نبامده سپرده ام...
اما از نبودن
به اندازه تمامی شب های زمستانی نیامده،
قصه دارم
غصه دارم...
قابل توجه خودم:
هنوز خیلی مانده تازه اگر عدد همان 105 باشد!
ادامه نمی دهم این بار، بگذار . بگذارم!
واژه ای که هر چقدر تکرار کنم، به حجم این دل گرفته ام اضافه نمی کند...
اگر فاصله ها نبود
هیچ کس ایمان نمی آورد به احساسش، شاید...
نیمه شب که باشد
و دلی تنگ..
نوشتن بهانه نمی خواهد!
خدایا کمک کن که قوی باشم، قوی تر از همیشه