هرز می رود سلام
امشب آخر کلافگی است...
از ملاقات نگاهش که می آیم
دیگرم حوصله هیچ کسی نیست
گفته باشم باران!
............................................
این که وبلاگ چک کنم و کپی پیست! نه به همین سادگی نیست...
لرز می کند کند کلام
هرز می رود سلام
با حضور نابگاه و لحظه ای...
عشق هم مرور می کند خاطراتش را
در حضور ما
شعر، هر کس که بگوید با خود
نامه، هر کس بنویسد به کسی
مقصدش خانۀ توست.
عشق، یک بچه تخس است و هنوز
صفر میگیرد از درس ریاضی هر روز.
....
گاه در جاده بایست
به درختی که نروییده بیندیش و کنارش بنشین
لحظههایی هم هست
که نرفتن هنر است.
.....
من که امشب تا سحر بیدارم
و چون هر شب سخت بیمارم
لحظه ای فارغ از درس و امتحان
سر به زانوی شعر می گذارم
بسیار دوست دارم
و گاهی اگر وقت کنم وبلاگ خاطره ها را نگاهی...
*
چیست این جادوی پاییزی
اینکه چشمانش برای فتح میآید
اینکه صدها اسب وحشی از نگاهش میدود بیرون
چیست این توفان نارنجی؟
*
دیدار تو
درنگ قشنگی است
که هر مکان و منظره را
به حس و حال و خاطره تبدیل میکند.
*
تاریخ را برای چه باید خواند؟
وقتی که جای عشق
در لابلای این همه اوراق خالی است.
*
از چرخ گوشت میگذرد لحظههای من
از تیغ گردباد؛
حتا اگر به قهر
گـُل ناگهان گلوله شود
نارون، تبر
ای عشق کهنهکار!
ایمان من به تازگیات کم نمیشود.
*
آنچنان که برگها به نور زندهاند و
ماهیان به آب؛
زندگی من به عشق
عشق من به تو.
*
مثل یک جریان موسیقی
مثل یک باران پاییزی
ناگهانی بودنت عشق است.
زیبا بود، مثل همیشه
میشود زیبایی پاییز را با هم