بسم رب الحسین       
کاروانی در راه است
راهی که به سرزمین طف در کرانه ی فرات می رسد
راه تاریخ
و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که:         
                        الرحیل، الرحیل، الرحیل
 این دعوت فیضانی است که علی الدوام
زمینیان را به سوی آسمان می کشد
بدین وسیله دعوت می شوید               
همراهمان شوید تا گام نهیم در راه کاروان
 
یک حرکت دسته جمعی دانشجویی

 شنبه، یک شنبه، دوشنبه و سه شنبه
27، 28،29 و 30 آذر ماه 89
دهه دوم محرم الحرام1432
بعد از اذان مغرب

ابتدای بزرگراه نیایش،جنب پردیس سینمایی ملت، دانشکده صدا و سیما  

...

روزها زیادی است که آجی و دوستانش به عشق این شبها، سخت مشغولند

و امشب موعدشان فرا رسید

آقای خوبی ها، به مجلس شان که ساده و صادقانه در سوگ تو برپا کرده اند، نگاهی بیانداز و قلب های پاکشان را پذیرا باش

                                                                                                         آمین

و اسارت هدیه شیرین پاییزه ام که عجیب می آید در انتهای آذر

تقدیر تقویم سرنوشتم را عجیب از شنبه ها و دوشنبه ها به یک شنبه ها و سه شنبه ها برد

حالا دیگر تمام هفته ام خاطره مند است...

من به آینده و بهترین هایش ایمان دارم

یاحق

بغض دارد زمین امشب

آسمان گرفته و گریان

در سكوت نينوا امشب

قرن ها صدا خفته است

دست هاي خون آلود

 تا ابد به جامانده است

.....

...............

نه نمي توانم من!

اين حقير و كوچك را

كو توان از تو، گفتن

..

تاسوعا قم بودم و امروز ، امام...

عصر عاشورا، سكوت سنگين سراسر اضطرابم را با رضا چراغي و همسايه هايش(همت و بروجردي) تقسيم كردم

و امشب شمع هاي امامزاده صالح را در نبود منا، به دانشگاه هنر خواهم برد

محدثه منتظر است

...

نور مي خواهد كاروان امشب

....

و گلويم

سنگيني يك غم به وسعت تاريخ را تاب نمي آورد

باراني ام امشب...

شايد تنها به خاطر اينكه من نبز دختر كوچك و دور از بابايم...

....

حقيقتا

كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود!

من عهد بستم

با شینم و اقاقیا من عهد بستم

کز تو نگویم، سکنی بجویم

حتی به قصدِ صید یک لحظه نگاهت

من تا کلاس درس تو، راهی نپویم

سخت است

جان تو سخت است اما

دیگر مرا نایی نمانده است

سالهای عمر من با تو گذشته است

تکراری پاییز احساس، دیگر مرا دیوانه کرده است

بر من متاب ای خوب ایام

هستی تمام عمر با تو بوده است...


تولدم بود

پنجمين روز از آخرين ماه پاييز

پدر بود و داداشي و آجي...

جاي دانا و مامان خالي

چند ساعتي با آجي دوست داشتني بيرون بودن و همه چيز را مهيا كردن

بابا و داداش در مهم ترين ساعت هاي زندگي داداشي...

خوب بود

و خوب تر اين حس كه من آذري ام....

.

متفاوت ترين تولدم!

پنج بار شمع ها را فوت كردم...

و هربار در فكر يك آرزو

خدايا بهترينش لطفا!

.

هديه ها زياد بود اما مهم ترينش عصر جمعه بود

در تنهايي صحن دانشگاه

عهد بستم و هديه را ستاندم

و همه بودند...درخت ها و گل ها و حتي نيمكت هاي جلوي عمران

5 آذر امسال شامگاه جمعه اي داشت كه زيبا ترين هديه تولدم را دريافت كردم

.

و من در آغاز راه

 دعايم كنيد.                                                                                                       

                                                                                                       هستي

پ.ن:

صداي اذان مي پيچد در فضاي سايت دانشكده

چقدر غريبانه و زيباست...

قرار من با خدايم،منا هم مي آيد

شب هاي دانشگاه و سكوتش چقدر دوست داشتني است...