ساعت 14

‌تو و 409...

لحظه هاي پر ز شور و اضطراب جنگ تو

من پر از نگاه و سر به زير

نشسته در گوشه نگاه تو

مرا ببخش

كه جمله هاي تو به لكنت افتاد

اگرچه با تمام سعي من

فقط چند نگاه به دام افتاد!


عالي بود!

آفرين

شايد امروز اكريليك اسيد نامبر وان اسيد هاي زندگيم شد!

و نسل سوم پليمر ها،‌مهمترين آن

تو بردي

با تمام دندريمر هايي كه كه يك سال با تو رشد كرده بودند

افشار و كريمي رقباي كوچكي نبودند!!!

عالي بود

هرچند هرگز نگفتم!

مرا ببخش كه حتي لحظه اي توان ماندنم نبود!

تو تاييد شدي

تبريك مرا بپذير...


اگر قول نداده بودم هرگز اينجا برايت نمي نوشتم، جايي كه خواندنش جز براي تو سرشار سوال خواهد بود

اما من مي نويسم

و با تمام شوق ادامه خواهم داد!

r r b

D: