یک سال گذشت...

و تو اکنون اولین ساعات دو سالگی ات را می گذرانی...تولدت را با تمام واج های ذهنم تبیرک می گویم ای بهانه ی بازی کردنم با واژه های بچگانه ذهنم...

و دوباره می خوانم به یاد قیصر:« ناگهان چقدر دیر زود می شود گاهی!...»

ببخش من و تمام کوتاهی هایم را در تنها گذاشتنت...تو مهربان تر از این حرف هایی...می دانم...یادم نمی رود با من بودنت را در -شاید-پر حادثه ترین و یا تلخ ترین سال زندگی ام...!

و اکنون که به آرامش نشسته ذهن ملتهبم، آرزو می کنم دوسالگیت را با ناب ترین واژه های هستی بگذرانی...برای خوب بازی کردنم دعا کن...هستی نوپا نوشتن را خواهد آموخت...

باز هم تولدت مبارک، ای تا همیشه با من در لحظه های بی خوابی ام..

دوستت دارم به اندازه تمام واژه های از ذهن گذشته در تمام تاریخ!

..............

این هم اولین نوشته ی من برای تو...

http://mss87.blogfa.com/8710.aspx