منظومه ی دلم برای تو که حتی ، آزادیت هم نا جوانمردانه بود !
اشتباه نکن
من نیز ، شنیده ام خبرش را
و خوانده ام ، حتی...
اما...
خود نیز نمی دانم که چرا ، قلم بر روی کاغذ ، میل به رقصیدن ندارد ؟1
شاید او نیز ، هنوز
چله نشین پرواز کبوتر هایی است ، که زمین ، چند صباحی بیش میزبان قدومشان نبود... !
و من ،
هنوز در ناباوری چشمان ِ دخترک ِبرادر به دست ، به سر می برم
در چرایی ِ لبخند او که ، پاهایش را روی پشت بام خانه شان ، جا گذاشته بود
و یا ، در دریای مواج ِ چشمان ِ کودکی که ، کودکی اش بر باد رفته بود...
هنوز هم صدای انفجار ،
بوی دود ،
رنگ ِ خون ،
و طعم ِگس ِفسفر ِ سفید ،
موسیقی ِ شبهای بی خوابی ام است...
نه !
از من مخواه ، این را
...نمی توانم بخندم.
باور کردنش را به خودت می سپارم...
اما ،سخت است!
وقتی زخمهای تنش ، خرابه های بی شمارش و کودکان نداشته اش را می بینم ،
چگونه بر آزادی ِ دروغینش ،لبخند زنم ؟
او شصت سال است ، که در اسارتی سخت ، روزهای تنهاییش را می شمارد
اکنون که باید برای رهاییش نوای شادی سر دهم،
او چه بدست آورده است ؟
مگر نه اینکه، او اکنون ، چیزی جز
خروارها خشت ، آهن و سنگ
آه ، ماتم و شرنگ دارد ؟!
نه !
او خود نیز ، به جشن ، ننشسته است !
و هنوز ، در اسارت است
در اسارت دستهایی پلید
چشم هایی کثیف و....
من ، شادیم را ذخیره ی آن روزی می کنم ،
که در کلاس ِ جغرافیای کودکانمان ،
فلسطین را ،اشغال شده نخوانند !
و بر سردر سازمان ِ به نام ِ ملل !
پرچم ِ فلسطین را نیز ، به اهتزاز در آورند.
آری ؛ من منتظر آن روزم !
روزی که با تمام وجود ، در جشن ِ واقعی ِ آزادیش ، شرکت کنم.
آزادی ِ غزه یعنی ؛
مرگ ِ تمام ِ گرگ های ِ عرب ، اروپایی و آمریکایی ِ اطراف ِ او !
یعنی برابری ِ انسانها ، عدالت و تحقق آرزوهای ِ شیرین ِ بشری
تا آن روز ، به انتظار خواهم ماند
پس ای غزه ی شصت سال مظلوم ِ من ،
مرا ببخش !
که فریاد ِ شادی ، سر نداده ام !
چون،
این پیروزی را ، تو از همان ابتدا داشته ای
من ، آزادی ِ تمام زیتون زارهایت را ، به انتطار نشسته ام.
میشود زیبایی پاییز را با هم