حس زيبايي است

پاييز را با طعم بهار سر كشيدن

در عصرگاهان نگاهت


مي وزي ز مشرق نگاه من

شعله مي كشد درون دل

آتش نگاه بي گناه من

.....


مي زند دلم

با تمام چشم بسته ام

به انتظار ديدنت

راه را دويده ام...


تصوير چشمانت بر چارسوي دل

نقاشي ديواري اين فصل خانه است...


من هستي ام

مغرور و بي خيال

مردن براي من

يك شرط بي سوال!!!


مرا ببخش

كه انتقام گذشته را

با بي عدالتي

از بي قراري دل تو گرفته ام...


نقطه ندارد اين نوشته هاي بي جواب

پايان آن ديدار توست!


من،‌ آينه،‌چشمان تو

تنها خدابه سادگي دل تو واقف است...


مرا از خدا بخواه!

ديگر به دست من نيست دلم....