غم که میآید در و دیوار شاعر میشود
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار شاعر میشود
تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود
باز میپرسی چهطور اینگونه شاعر شد دلت
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود
گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم
از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود
خورشید پشت پنجره پلکهای من
من خستهام طلوع کن امشب برای من
میریزم آن چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل خوشی، همه شهر دل خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاس من شدهای ... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جرم است، هیچ کس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من...
شاید که ای غریبه! تو همزاد با منی
من ... تو ... چه قدر مثل تو هستم، خدای من!
شاعرش غریبه بود اما شعرهایش عجیب آشنا...
میشود زیبایی پاییز را با هم