تولدم بود
پنجمين روز از آخرين ماه پاييز
پدر بود و داداشي و آجي...
جاي دانا و مامان خالي
چند ساعتي با آجي دوست داشتني بيرون بودن و همه چيز را مهيا كردن
بابا و داداش در مهم ترين ساعت هاي زندگي داداشي...
خوب بود
و خوب تر اين حس كه من آذري ام....
.
متفاوت ترين تولدم!
پنج بار شمع ها را فوت كردم...
و هربار در فكر يك آرزو
خدايا بهترينش لطفا!
.
هديه ها زياد بود اما مهم ترينش عصر جمعه بود
در تنهايي صحن دانشگاه
عهد بستم و هديه را ستاندم
و همه بودند...درخت ها و گل ها و حتي نيمكت هاي جلوي عمران
5 آذر امسال شامگاه جمعه اي داشت كه زيبا ترين هديه تولدم را دريافت كردم
.
و من در آغاز راه
دعايم كنيد.
هستي
پ.ن:
صداي اذان مي پيچد در فضاي سايت دانشكده
چقدر غريبانه و زيباست...
قرار من با خدايم،منا هم مي آيد
شب هاي دانشگاه و سكوتش چقدر دوست داشتني است...
میشود زیبایی پاییز را با هم