من عهد بستم

با شینم و اقاقیا من عهد بستم

کز تو نگویم، سکنی بجویم

حتی به قصدِ صید یک لحظه نگاهت

من تا کلاس درس تو، راهی نپویم

سخت است

جان تو سخت است اما

دیگر مرا نایی نمانده است

سالهای عمر من با تو گذشته است

تکراری پاییز احساس، دیگر مرا دیوانه کرده است

بر من متاب ای خوب ایام

هستی تمام عمر با تو بوده است...