در میانه درد نیمروزی ام،سرودمش
آخر میان روز، در اتنهای تلخ قهوه ات
تصویری از رویای نا فرجام تو،در دل دمید
انکار نه! اقرار کن
با خود تمام تمام صحنه را، تکرار کن
این جا شب است
در ابتدای لحظه های شرجی ات
آرامش ِسرشار از طوفان سخت
در دادگاه عقل سنگی ات
پاسخ بده!
من با توام
امشب میان حرف های بی جواب
تو به کجا خواهی گریخت؟
نه! اینبار نرو...
چون مرد، بایست
فریاد زن
اصرارکن
بر اشتباه مهلکت
اقرار کن
و بعد از آن، ساکت بشین
گوش کن، تکرار کن
با هر سوال صامتش
تو آب شو، اما نرو
بگذار تا خاکت کند
از خود و غوغای دلت
بیزار ِبیزارت کن
بگذار بکوبد بر سرت
انبوه حرف و پرسشش
و تو میان داد او
دل را ز خود، خالی بکن
تصمیم گیر
کاری بکن
اینجا زمان،ایستاده است
حرکت فقط، به دست توست
یادت نمی آید مگر
اینجا همان دنیای توست
برخیز و با دست خودت
زنجیر غم را، پاره کن
پرواز کن آزاد شو
دل را زخود خالی بکن!
میشود زیبایی پاییز را با هم