تکراری دردناک ننوشتن!...
دیریست که می خواهم بنویسم، اما انگار که سر تسلیم ندارند،واژگان بازیگوش احساسم...
می سرایمش اما نه بر صفحه های کاغذی ِ دفتر بر لحظه لحظه ی جاری ِ زندگی ،در التهاب سرد تنهایی ام............
شاید، تنها شاید، این نسرودن تنبیه تو باشد بر نبودنم، در لحظه های تنهاییت، ای کلبه تنهایم!
نه بهانه نمی آورم ... حق باتوست...نبودنم طولانی شده و ننوشتنم طولانی تر
شاید شعر خیز ترین روزهای زندگی ام را می گذرانم اما افسوس که به صفحه نمی نشیند احساس شاعرانه ی پاییزی ام...
شاید رویش دوباره ام در نیامده روزهای آینده، آن نیروی فراموش شده را دوباره بر دستان خسته ام بپاشد...شاید.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 23:5 توسط هستي
میشود زیبایی پاییز را با هم