نگاهت می کنم آرام، که می آیی

و بعد آز آنکه چشمانت طلوع کردند

زمین را چشم می دوزم

تو می آیی

دلم در سینه بی تاب است

و قلبم می زند هم فاز هر گامت

تو می آیی

و تکراری یک لحظه تلاقی نگاهمان

که بس طرحی نو دارد

کنون هنگام رفتن شد

دلم بی تاب می خواهد، که در زیر نگاه تو، بنشینم و بشنوم

تمام آنچه را گفتی تو در یک لحظه دیدارم

ولی افسوس

که  باید گام بردارم

قدم در راه بازگشت بگذارم

ولی دل را به یاد تو کنار نیمکت خالی، جا میگذارم!...

( مثل همیشه بدون ویرایش نوشتم...)