بازگشتم

با کوله باری از حرف از سرزمین نور

نیزار و دشت و هور...

جنوب بودم، مهماني عشق و سادگي

آرامم و در اضطراب روزهايي كه لحظه لحظه شان، مرا دوباره به بطن زندگي مي كشاند

روزهايي كه دوباره ريشه مي زنند ريشه هايم در اين خاك غريب

با توام دوست، مرا در آغوش خويش نگه دار...

هرچند از بهت هميشگي بامداد ورودم به دوكوهه تا خداحافظي غريبانه ام از غروب شلمچه چشم بر هم زدني بود اما عجيب خاطره مندند روزهاي نبودنم...