تکراری دردناک ننوشتن!...

دیریست که می خواهم بنویسم، اما انگار که سر تسلیم ندارند،واژگان بازیگوش احساسم...

می سرایمش اما نه بر صفحه های کاغذی ِ دفتر بر لحظه لحظه ی جاری ِ زندگی ،در التهاب سرد تنهایی ام............

شاید، تنها شاید، این نسرودن تنبیه تو باشد بر نبودنم، در لحظه های تنهاییت، ای کلبه تنهایم!

نه بهانه نمی آورم ... حق باتوست...نبودنم طولانی شده و ننوشتنم طولانی تر

شاید شعر خیز ترین روزهای زندگی ام را می گذرانم اما افسوس که به صفحه نمی نشیند احساس شاعرانه ی پاییزی ام...

شاید رویش دوباره ام در نیامده روزهای آینده، آن نیروی فراموش شده را دوباره بر دستان خسته ام بپاشد...شاید.

نبوده ام و آنچنان به نبودن نشسته ام که نوشتنم جان می ستاند از تنم...

من گفته ام و روزها را به نوشتن نشسته ام اما دریغ که این خلوتکده را، به بهای آسودگی ام به سکوت نشانده ام...

روزهای پاییزی  نیز شتابان تر از گذشته، بر پهنه ی صورتم می تازد، اما دریغ از اندک تکانی در بند بند انگشتان به برگ نشسته ام....رسوب کرده اند واژگان در انتهای انگشتانم...

اینجا، در این تنهایی محض نیمه شبان شهر خاکستری ام، در عجبم که چرا تنهایی ام به نمایش نمی نشید چشمانت را، ای تا همیشه خلوتکده ی خاموش ِ هستی ام...

نیمه شب نوشت های خلوت شبانه ام  خواهد نشست بر صفحه های به غبار نسته ات، خواهد زدود زنگار از زندگی ات...خواهم آورد دل نوشته های تنهایی ام را ...

بمان! تو منتظر بمان...همچون گذشته در انتظار یک طلوع دوباره از مشرق چشمان  من، بمان...