خلوت نوشته های بی خوابی ام، در یک شبِ سردِ پر درد!
این تپش های پر تنش
شام شب ماست
شور و شادی و شجاعت
شِکوه ای از شوکت ماست
رای من، آرای تو، فرقی ندارد
رای او، تنها صدای، امشب ِ ماست
روزگار سردِ سود آلود، گذر خواهد کرد
سینه ی تاریخ، امشب را نگه خواهد داشت
کودکم می پرسد یک شبی از مادر ؛
رای یعنی چه؟ حضور و شور، پس کو؟ کجاست؟
خواهمش گفت صریح: جمعه ی یک ماه ِ گرم، به گمانم خرداد
یا که شاید مرداد!
با هزاران آرزوی ِ خوب، صدها شعف
رای مان انداختیم، در صندوق
اما حیف
شور ما، در نطفه اش، خاموش شد!
دخترم می گوید:
تو بگو از آن شب ، آن شب ِ سرد و سیاه
که همه اهل زمین می خواندند
رای من، رای تو، همگی بیهوده است!
دست حق کوتاه است
حق کشی ها کم نیست
نانِ شب می گوید؛ چه کسی پیروز است!
دخترم می گوید: فکر ِمن، افکارت...
سخنش می برم! نان شب اولی است.
سفره ی خالی ات، عقل را می رانَد
می توان با پولت، با همان نانِ شب
شهر را تغییر داد
فکر را آتش زد!
دخترم می خندد؛
قصه ات تاریک است
روشنم کن با نور...
از قضا تاریک بود!
دست های سردی، نور ِ ما را ربود...
ساده اما، مشِنو ؛
این سخن، ساده نیست!
داستانها دارد از ستم ِ هایِ سرد، از صدای ِ خاموش
از شکستن،
همچنان می خندد
- به زبان زور، زبان ِ برتر !
با خودش می خواند
این شب طولانی ، کی سحر خواهد شد؟
مادرم بیدار است، وانگهی نوری نیست !
خواهمش گفت که من، رایِ خود را آن شب، به جماران بردم
خسته و دلسوخته ، به امامم گفتم
من حضورم با توست
قصه ها، بی معنی است
رای من اینجا هست
پس چرا رنگی نیست؟!
تو اماما، دیدی
که به نامت گفتند، قصه های روشن از شب تاریکم...
مردمان ِ امشب با همه خاطره شان، نقش خواهند شد
بر دل تاریکم
نقشی از یک دوران
که به نانی می شد، شهر را تغییر داد.....!
راستی،،می گویی، که به دستِ خالی
شهر تو آن روزها، تغییر چرا کرد؟
نیکو چه طور گشت؟
باورم نیست ولی...
یک حقیقت این است؛
تو امامی و دگران، بی شک دگرند.
اگر از عدل، اندیشه و انصاف، فضا پر باشد
هر کسی می آید
اگر از شادی ِ خلق، سرش پر شور است...
قدمش نیکو است
دل من سوخته از، حراج ِ اندیشه تو ست
آنچه امروز بسی نایاب است!
صندلی ارزان است و دروغ ارزانتر
درس آمار شده، حرف همه
منحنی های موازی
همچو افکار تو و او...
تو اگر می بودی
امشبم روشن بود
خاطرم آسوده
رای من محفوظ بود...
تو اگر می بودی
رای من ، میزان بود
رای او یا ملت....
امشب اما، بی تو،
رای من تنها بود
بی کس و بی یاور!
تکه نامی شاید،
بر کناری دیگر
حرف من انصاف است
این حضور ِ مردم
مهر ِ تاییدی بود بر نیاز ِ تغییر
تو اگر می بودی
هرکسی می آمد،قدمش نیکو بود
رای ِ من پابرجا...
من به رای ِ مردم
احترامم واجب
امشب اما مردم، جور ِ دیگر بودند
یک نفر می خواند و همه ساکت بودند
تو اگر می بودی
یک ترازو بود و وزنه های یکسان
رای من میزان بود
امشب اما اینجا
جاذبه یکسان نیست
نیوتون غایب است!
به گمانم میزان، موزونِ آرا است!
تو نبودی اما، جای ِ تو خالی بود....
این دل ِ تاریکم تشنه ی مشتی نور
ای امامم تو خودت، راهِ چاره بنما
من جوانم،روحم خسته و رنجور است
قصه هایِ قلبم، سن و سالش دور است
من هیاهو، جنبش، شور و شادی دارم
امشب اما همه را، ساده از دست دادم.
حرفها تکراری است...
قصه ها می گویم، تا بخوابد فرزند
جایِ خوابش، خالی است...
این نهال ِ تازه
زندگی می خواهد
یک هوای ِ تازه.
یاد ِ من می آید
رایِ اول بودم
با تمام سنم، من هوادارش بودم
بارِ دوم اما، ماجرا فرق می کرد
قصه ای دیگر بود با نگاه تازه
من جوانتر بودم...
دخترم می گوید:
رای تو با کی بود؟
من خموش و ساکت...
دخترم عاقل بود!
-رای ِ من هرچه بود
خواندنش، تردید است
گوییا، رویا بود
تو اگر یک روزی،
برگ رایی دیدی...
جای ِ نامِ یک شخص، این سخن را بنویس:
«گرچه باطل بشود، این بهتر! که ز رﺃیم، برنخیزد نامی...!»
تو بخوان از یک رای
ازهمان رایی که، مادرت گم کرده...
-در پس یک نقشه-
از همان اندیشه، آرزو، افکارش
از ستم، دیکتاتور، از سکوتِ صحنه
از زمین،آسِمان، از زبانِ بسته...
دفترم پرگشته از زبانِ ذهنم
یک زمانِ دیگر، گویمت این قصه...
-دخترم خوابیده
ونگاهش به چراغ؛ که کی ازنور خبر می آرَد،
یک دلِ آشفته
چشمِ من بیدار است
دل من می جوشد
همچو آمارِ غلط از دل سنگ...
عاقبت می خوابیم، همه در خانه ی تنگ
نورِ محشر که بتابد، سیَهی دیده شود
و در آن روز، کتابِ ازلی می گوید: یک شبِ سردِ بهاری، دست انسان چه توانست کند!
با دلِ یک ملت...
و جهان خواهد گفت: تا دل سیر نباشد، خبری از خِرَد و خیزش نیست !
آن کسی، کو نداشته خانه و کپر خانه اش، بود
حق به او می گوید: که به خانه و خدایش، بسپارد رأیش
او چه داند که تورم،صنعت، نرخ بیکاری چیست!
او فقط می گوید، دست حق روی زمین یک تجلی دارد، که به او بخشیده، سرپناهی محکم؛
که خوابد زیرش، درکنار فرزند..
گفته اند او را که، گر جز این شخص، بیاید دگری
خبری از خانه و کاشانه نیست، از ترحم، صدقه یا بخشش!
او نداند که همان خانه ی خُرد، کمترین حقش از، بی شمار حقش هست...
نه! به حق، حق دارد که سِپارد رایش، به همان بخشش گر!
گنه از آن ِ من و توست- که به دانایی و عقل، شهره ی شهر شدیم -
ما نباید بسپاریم دلمان را، به کسانی که به راهش نبرند...
که صدایش بِبُرند و گلویش بشود، حنجره ی عاریتی.
آری بر او، این خطایی جایز است، خُرده ای بر خِرَدش نیست.
مخوانش جاهل!
که به تو می گیرد، دستِ حقﱢ دانا
..........................................قصه ام کوتاه شد........................................
خواهمت خواند شبی دیگر و لیک
گوش کن، به سخن ِ آخر ِ من:
« شب گذر خواهد کرد
و طلوعی چه بسا دور ،بخواهد تابید بر شب ِ تیره و تار
آسمان می گوید: این ستم، رفتنی است.....
هیچ کجایی نتوان ساخت حکومت، به بنایِ ستم و استبداد
خواهد آمد یک اسب، که سوارش گوید:« انا المهدی..... »»
........................................
شاید اکنون که فرو بنشسته آن غم سنگینم-اندکی-بر سطورم بینم، اندکی حرف ِ به ظاهر غلومند و یا نابجا! ولی می دانم؛ هرچه آن شب پاشید بر سر دفتر سبزم، همه حق بود و روا، که دل ِ کوچک من به زبان آورده...پس به پاس این دل، هیچ تغییری ندهم سطرهایِ دل دردمند از ستم های روا رفته به یک ملتِ سبز، از به یغما رفتن یک اندیشه ی نو و هزاران حرف ِ دگر...به هر حال سپاس از خواندن این قصه ی تلخ، دل نوشت من در خلوت یک شبِ تا سحر تاریکم.
میشود زیبایی پاییز را با هم