بی شک کوچکتر از آنم که واژه های الکنم را به زنجیر کشم در سوگ تو و یا بگذار راحت تر باشم با خویشتن هستی...
آقاجان لیاقتش را ندارم!...
یعنی زمان گذشت و به دستش نیاوردم!
نوشتن از تو و سرودنت گوشه چشمی اجازت می خواهد از خود ِ خودت
این تلولو چشمان و گرمای وجودم خود حکایت می کند که چقدر دورم از وادیت...
دستم بگیر
پس برای چندمین بار این نوشته ها را می خوانم و همه را تا همیشه بر صفحه ی این خانه می نگارم
نوشته هایی که صاحبانش شایسته ی سرودنت بودند...
.
.
- مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که
معجزه مهدوی(علیهالسلام) به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای
همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!
ما را بگیر دست، که از پا افتادهایم آقا! به حق تربت پنهان مادرت(علیهاالسلام) زهرا !
- چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را
به تواضع وامیدارد! چگونه به این اشکهای ناقابل بسنده کنم، که وسعت
مصیبتت، فراتر از ادراک خاکیِ ما ناسوتیان است!
- صدای گریه میآید! ... صدای ضجه فرشتگان!
بقیع، امشب دوباره، در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستارهای به آسمان خواهد شتافت