عنوان ندارد...
تا همیشه بسته شد
دفتر قشنگ خاطرات سبزمان
گفتن و نوشتنم
نخواندنت
تا همیشه بسته شد
در پسین سرد و بی قرار چهارشنبه ای
عاقبت قطار خاطراتمان به راه فتاد
و دلم
با تمام بودنش، خواندن و سرودنش
خواند از رفتنت
از نبودن و نگفتنت
شعر ها نوشت
قصه ها سرود
آسمان گریست، همچو چشم های من
ولی، نه به خاطر ِ نبودنت
فقط برای من
برای درد های خفته ام...قصه های گفته ام...بغض های شکفته ام...
هر دو چشم من، همچو ابر های آسمان گریست
تا تمام دیدنم به باد رفت
سکوت آمد و قرار رفت
یک شب پر از سکوت
پر ز ناله های جان گداز، گذشت
یک سحر سراسر از دعا و یاد حق
خواهش و تضرع و نیاز و اشک
آمد و
بی صدا گذشت
چند سال بعد
در شروع صبح سرد پنج شنبه ای
عاقبت طلوع کرد
پر ز نور کرد
آسمان این دل به شب نشسته را
سرد و بی قرار و خسته را
در دلش رسوخ کرد، ذره ذره نور
شادی و سرور
آن خدای خوب، همچو سالهای قبل - یا که چون تمام زندگی -
هدیه کرد به او
-در حضور او-
هستی همیشه را
- هستی ِ پر ز نور و شور-
خدای من
از صمیم دل
سپاس
با تمام دل درود
میشود زیبایی پاییز را با هم