یک جواب بی سوال!...
من نمی دانم که تو...؟
تو نمی دانی که من...؟
پاسخش در انتظار یک سوال ساده است....!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۸ ساعت 0:40 توسط هستي
تو نمی دانی که من...؟
پاسخش در انتظار یک سوال ساده است....!
ای تنها تماشای من بشنو نوشته های هر شبم را....
زمان می گذرد و هر روز نبودنت نزدیکتر...
شنبه های دیدارم را به دوشنبه هایت می سپارم.
اما افسوس که این دوشنبه های شیرین پایان پذیرند...
آذر سرد و پاییزی
و عجیب رسوخ کرده است- ننوشتن- در بند بند انگشتانم
می گذرانم
روزگار را ،اما نه ساده و تکراری ، شاید مهیج تر از تمامی ِ پاییزهای به تقویم نشسته ام
و هر روز جوانه می زند نهالِ نوپایِ نو رسته ام...
شاید اگر آب نباشد، باران نیاید و خاک را هم دریغ کنم، او هر دوشنبه به رویش خویش ادامه دهد و سبز شود، سبز ِ سبز.....