گاهی فقط سکوت
با یک بغل سکون
آرام می کند تسکین می دهد یک ذهن خسته را، یک فکر پر خروش
گاهی فقط سکوت، یک لحظه مکث دل
سامان می دهد یک حرف ساده را، یک حس پر شنود
گاهی فقط سکوت...
آری همین سکوت
ساکت می کند هستی ِ خسته را.......
.............
از آخرین وب نوشته ام هفته ها می گذرد و من، روز گذرانِ سرگردانی که به امید نامده روزی، دست می سایم از سایش ذهنم بر کاغذ نوشته های مجازی ِ ذهنم
بی آنکه بدانم به کجا؛کشتی افکار بر پهنه ی اقیانوس گیتی می رانم تا فرو بنشیند منظره ی مقصد در دیدگان ملتهبم...
هر روز که از پس عبور ابر ها به نظاره می نشستم، رکود تنهای ام را، بند بند دستان خسته ام را وعده ی فردای نامده می دادم تا فرو بنشیند حرص سوزناک ننوشتن در چهار ستون تنشان...
و حال که دستانم خاموش گشته اند از شعله های اشتیاق، این ذهن پرتشویشم هست که می شوراندم بر شکستن آرامش مجازی متن هایم در گوشه گوشه ی این خلوتکده ی خاموش...
می آیم ... دوباره می آیم با حجمی از کلمات به بار ننشسته ی به پیری نشسته، حرفهایی که سپید گشته روی افتاب ندیده شان در کنج خاموش دلم...
چقدر دلگیر است این کلبه ی دور افتاده ی در انزوا نشسته که صاحبش، در بیابان های شن آلود به شب نشسته، می جوید راه بازگشت را...
وتو خدای خوب و دوست داشتی ِ خودم ای همیشه حس شده در تنهایی ام، همچون همیشه، هستی وار می ستایمت که دوباره دمیدی امید نوشتن را در بند بند انگشتان به پیله تپیده ام را...
من بیرون آمدم ...برنده یا بازنده اش با تو...من از گرداب آزمایشت با تمام دستهایم، فکر، اندیشه هایم بیرون آمدم... در آغوشم گیر که دلم سخت دلتنگ هرم آرامش بخش نفس گرمت هست...
به امید تو ای تنها خدای خوب هستی..
میشود زیبایی پاییز را با هم